close
تبلیغات در اینترنت
شهر حکایت
loading...

oliv

شهر حکایت

Akbar Balinparast بازدید : 42 جمعه 21 فروردين 1394 نظرات ()

 

۱- ضرب المثل جامایکایی
no call alligator long mouth till you pass him
قبل از آن که از رودخانه عبور کنی، به تمساح نگو "دهن گنده".
[تفسیر: تا وقتی به کسی نیاز داری، او را تحمل کن و با او مدارا کن. ]

 

۲ - ضرب‌المثل های یتیایی
if you want your eggs hatched , sit them yourself
اگر می‌خواهی که جوجه‌هایت سر از تخم بیرون آورند، خودت روی تخم‌مرغ ها بخواب.
[تفسیر: اگر به دنبال آن هستی که کارت را به بهترین شکل انجام دهی، آن را به شخص دیگری غیر از
خودت مسپار.]

 

۳ - ضرب‌المثل لاتین
a silly rabbit have three opening to its den
یک خرگوش احمق، برای لانه‌ی خود سه ورودی تعبیه می‌کند.
[تفسیر: اگر خواهان امنیت هستی، عقل حکم می‌کند که راه دخالت دیگران را در امور خودت بر آن‌ها ببندی]


۴ - ضرب‌المثلی از شمال آفریقا
Every beetle is a gazelle in the eyes of its mother
هر سوسکی از دید مادرش به زیبایی غزال است.
معادل فارسی: اگر در دیده‌ی مجنون نشینی، به غیر از خوبی لیلی نبینی.


۵ - ضرب المثل روسی
An empty barrel makes greatest sound
بشکه‌ی خالی بلندترین صدا را ایجاد می‌کند.
[تفسیر: هیاهو و ادعای بسیار نشان از میان تهی بودن دارد.]

 

۶ - ضرب‌المثل اسپانیایی
after all , to make a beautiful omelet you have to break an egg
برای پختن یک املت خوشمزه، حداقل باید یک تخم‌مرغ شکست.
[تفسیر: بدون صرف هزینه، به نتیجه‌ی مطلوب دست نخواهی یافت]
معادل فارسی: بی‌مایه فطیر است.

 

۷ - ضرب‌المثل روسی
all are not good cooks who carry long knives
هر که چاقوی بزرگی در دست دارد، لزومآ آشپز ماهری نیست.
[تفسیر: دسترسی به امکانات مطلوب ضامن موفقیت نیست]
معادل فارسی: به عمل کار برآید.

منبع: fullnet.ir

Akbar Balinparast بازدید : 31 جمعه 21 فروردين 1394 نظرات ()


ازدواج در فرهنگ‌ها‌ی مختلف ستوده شده است و اندیشمندان زیادی درباره آن نکات گوهرباری ذکر کرده اند. این 60 نکته جالب و مهم درباره ازدواج را حتما بخوانید.


١-هنگام ازدواج بیشتر با گوش‌ها‌یت مشورت کن تا با چشم‌ها‌یت. (‌ضرب المثل آلمانی)


٢ - مردی که به خاطر " پول " زن می‌گیرد، به نوکری می‌رود. (‌ضرب المثل فرانسوی)‌


3- لیاقت داماد،‌ به قدرت بازوی اوست.‌ (‌ضرب المثل چینی)‌


4- زنی.قیر را به پیرمرد ثروتمند ترجیح می‌دهد. (‌ضرب المثل ایتالیایی)


١٠ -داماد که نشدی از یک شب شادمانی و عمری بداخلاقی محروم گشته ای.‌(‌ضرب المثل فرانسوی)‌


١١- دو نوع زن وجود دارد؛ با یکی ثروتمند می‌شوی و با دیگری فقیر. (‌ضرب المثل ایتالیایی)‌


١٢- در موقع خرید پارچه حاشیه آن را خوب نگاه کن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقیق کن.‌ (‌ضرب المثل آذربایجانی)‌


١٣- برا ی یافتن زن می‌ارزد که یک کفش بیشتر پاره کنی.‌ (‌ضرب المثل چینی)‌


١٤- تاک را از خاک خوب و دختر را از مادر خوب و اصیل انتخاب کن.‌ (‌ضرب المثل چینی)‌


١٥- اگر خواستی اختیار شوهرت را در دست بگیری اختیار شکمش را در دست بگیر. (‌ضرب المثل اسپانیایی)


١٦- اگر زنی خواست که تو به خاطر پول همسرش شوی با او ازدواج کن اما پولت را از او دور نگه دار.‌ (‌ضرب المثل ترکی)‌


١٧- ازدواج مقدس ترین قراردادها محسوب می‌شود. (ماری آمپر)


١٨- ازدواج مثل یک هندوانه است که گاهی خوب می‌شود و گاهی هم بسیار بد. (‌ضرب المثل اسپانیایی)‌


١٩- ازدواج،‌ زودش اشتباهی بزرگ و دیرش اشتباه بزرگتری است.‌ (‌ضرب المثل فرانسوی)‌


٢٠- ازدواج کردن وازدواج نکردن هر دو موجب پشیمانی است.‌ (‌سقراط)‌


٢١- ازدواج مثل اجرای یک نقشه جنگی است که اگر در آن فقط یک اشتباه صورت بگیرد جبرانش غیر ممکن خواهد بود. (‌بورنز)‌


٢٢- ازدواجی که به خاطر پول صورت گیرد، برای پول هم از بین می‌رود. (‌رولاند)‌


٢٣- ازدواج همیشه به عشق پایان داده است.‌ (‌ناپلئون)‌


٢٤- اگر کسی در انتخاب همسرش دقت نکند، دو نفر را بدبخت کرده است.‌ (‌محمد حجازی)


٢٥- انتخاب پدر و مادر دست خود انسان نیست،‌ ولی می‌توانیم مادر شوهر و مادر زنمان را خودمان انتخاب کنیم.‌ (‌خانم پرل باک)‌


٢٦- با زنی ازدواج کنید که اگر " مرد " بود،‌ بهترین دوست شما می‌شد.‌ (‌بردون)


٢٧- با همسر خود مثل یک کتاب رفتار کنید و فصل‌ها‌ی خسته کننده او را اصلاً نخوانید.‌ (‌سونی اسمارت)


٢٨- برای یک زندگی سعادتمندانه،‌ مرد باید " کر " باشد و زن " لال ".‌ (‌سروانتس)‌


٢٩- ازدواج بیشتر از رفتن به جنگ " شجاعت " می‌خواهد. (‌کریستین)‌


٣٠- تا یک سال بعد از ازدواج،‌ مرد و زن زشتی‌ها‌ی یکدیگر را نمی‌بینند. (‌اسمایلز)‌


٣١- پیش از ازدواج چشم‌ها‌یتان را باز کنید و بعد از ازدواج آنها را روی هم بگذارید. (‌فرانکلین)‌


٣٢- خانه بدون زن،‌ گورستان است.‌ (‌بالزاک)‌


٣٣- تنها علاج عشق،‌ ازدواج است.‌ (‌آرت بوخوالد)


٣٤- ازدواج پیوندی است که از درختی به درخت دیگر بزنند،‌ اگر خوب گرفت هر دو " زنده " می‌شوند و اگر " بد " شد هر دو می‌میرند. (‌سعید نفیسی)‌


٣5- ازدواج عبارتست از سه هفته آشنایی، سه ماه عاشقی،‌ سه سال جنگ و سی سال تحمل! (‌تن)‌


٣٦- شوهر " مغز" خانه است و زن " قلب " آن.‌ (‌سیریوس)


٣٧- عشق،‌ سپیده دم ازدواج است و ازدواج شامگاه عشق.‌ (‌بالزاک)‌


٣٨- قبل از ازدواج درباره تربیت اطفال شش نظریه داشتم،‌ اما حالا شش فرزند دارم و دارای هیچ نظریه ای نیستم.‌ (‌لرد لوچستر)


٣٩- مردانی که می‌کوشند زن‌ها‌ را درک کنند،‌ فقط موفق می‌شوند با آنها ازدواج کنند. (‌بن بیکر)


٤٠- با ازدواج،‌ مرد روی گذشته اش خط می‌کشد و زن روی آینده اش.‌ (‌سینکالویس)


٤١- خوشحالی‌ها‌ی واقعی بعد از ازدواج به دست می‌آید.‌ (‌پاستور)‌


٤٢- ازدواج کنید، به هر وسیله ای که می‌توانید. زیرا اگر زن خوبی گیرتان آمد بسیار خوشبخت خواهید شد و اگر گرفتار یک همسر بد شوید فیلسوف بزرگی می‌شوید. (‌سقراط)


٤٣- قبل از رفتن به جنگ یکی دو بار و پیش از رفتن به خواستگاری سه بار برای خودت دعا کن.‌ (‌یکی از دانشمندان لهستانی)


٤٤- مطیع مرد باشید تا او شما را بپرستد. (‌کارول بیکر)


٤٥- من تنها با مردی ازدواج می‌کنم که عتیقه شناس باشد تا هر چه پیرتر شدم، برای او عزیزتر باشم.‌ (‌آگاتا کریستی)


٤٦- هر چه متأهلان بیشتر شوند،‌ جنایت‌ها‌ کمتر خواهد شد. (‌ولتر)


٤٧- هیچ چیز غرور مرد را به اندازه ی شادی همسرش بالا نمی‌برد، چون همیشه آن را مربوط به خودش می‌داند.‌ (‌جانسون)‌


٤٨- زن ترجیح می‌دهد با مردی ازدواج کند که زندگی خوبی نداشته باشد،‌ اما نمی‌تواند مردی را که شنونده خوبی نیست،‌ تحمل کند. (‌کینهابارد)


٤٩- اصل و نسب مرد وقتی مشخص می‌شود که آنها بر سر مسائل کوچک با هم مشکل پیدا می‌کنند. (‌شاو)


٥٠- وقتی برای عروسی ات خیلی هزینه کنی،‌ مهمان‌ها‌یت را یک شب خوشحال می‌کنی و خودت را عمری ناراحت ! (‌روزنامه نگار ایرلندی)‌


٥١ - هیچ زنی در راه رضای خدا با مرد ازدواج نمی‌کند. (‌ضرب المثل اسکاتلندی)


٥٢ - با قرض اگر داماد شدی با خنده خداحافظی کن.‌ (‌ضرب المثل آلمانی)‌


٥٣ - تا ازدواج نکرده ای نمی‌توانی درباره ی آن اظهار نظر کنی.‌ (‌شارل بودلر)‌


٥٤ - دوام ازدواج یک قسمت روی محبت است و نُه قسمتش روی گذشت از خطا.‌ (‌ضرب المثل اسکاتلندی)‌


٥٥ - ازدواج پدیده ای است برای تکامل مرد. (‌مثل سانسکریت)‌


٥٦ - زناشویی غصه‌ها‌ی خیالی و موهوم را به غصه نقد و موجود تبدیل می‌کند.‌ (ضرب المثل آلمانی)‌


٥٧ - ازدواج قرارداد دو نفره ای است که در همه دنیا اعتبار دارد. (‌مارک تواین)‌


٥٨ - ازدواج مجموعه ای ازمزه‌ها‌ست هم تلخی و شوری دارد. هم تندی و ترشی و شیرینی و بی مزگی.‌ (ولتر)‌


٥٩ - تا ازدواج نکرده ای نمی‌توانی درباره آن اظهار نظر کنی. (‌شارل بودلر)‌


60- وقتی زن خوب در خانه باشد، خوشی از در و دیوار می‌ریزد. (ضرب المثل هلندی)

منبع: forum.p30download.com

Akbar Balinparast بازدید : 50 جمعه 21 فروردين 1394 نظرات ()


زبان پدیده ای پیچیده است. و وقتی که به واژه‌ها‌ی طعنه آمیز و عبارت‌ها‌ی متناقض برمی‌خوریم پیچیده‌تر نیز می‌شود. اما عجیب‌تر از پیچیدگی بعضی وقتها به جملاتی برمی‌خوریم که توضیح دانشان مشکل است.
در زیر لیستی را می‌بینید از جملات جالب و مثل‌ها‌ی عاقلانه که در زمان خود صادقانه و درست پنداشته می‌شدند. از پیچیدگی زبان انگلیسی لذت ببرید و از پیچیدگی عقلانیت فیلسوفانه شان. اینجا تعدادی از گفته‌ها‌ی جالب، خنده دار و البته خردمندانه را می‌بینید که هر کدام ظاهرا نصیحت دیگری را نقض می‌کنند.

1. صدای اعمال بلندتر از کلمات است. قلم قوی تر از شمشیر است. مرد خاموش مرد عاقلی است. انسان بدون سخن انسان بدون فکر است.



2. دانش قدرتمند است. جهالت خوشبختی است.



3. قبل از خیزبرداشتن به جلو فکر کن. کسی که تامل نمی‌کند گمشده است. از روی پلهایت رد شو وقتی که به آنها می‌رسی. آگاهی قبلی مثل آماده شدن برای خطرها زودتر از موقع است.



4. تا خطر نکنی چیزی بدست نمی‌آوری. امنیت بهتر از پشیمانی است.

 

5. دو سر بهتر از یک سر است. اگر می‌خواهی کاری درست انجام شود، خودت آن را انجام بده.



6. دست که زیاد شد کارها زودتر پیش می‌رود. آشپز که دو تا شد غذا یا شور می‌شود یا بی نمک.



7. ذهن‌ها‌ی بزرگ مثل هم می‌اندیشند. احمق‌ها‌ به ندرت با یکدیگر تفاوت دارند.



8. پرنده‌ها‌یی با بال‌ها‌ی یک شکل با هم می‌مانند. متضادها یکدیگر را جذب می‌کنند.



9. هرچه بزرگتر بهتر. بهترین چیزها در بسته بندی‌ها‌ی کوچک می‌آیند.



10. چیزهایی که از دست داده ایم تازه قدرشان را می‌فهمیم. از دل برود هر آنکه از دیده برفت.

منبع:seemorgh.com

Akbar Balinparast بازدید : 45 جمعه 21 فروردين 1394 نظرات ()

 

چناچنه به طور رومزره به زبان فارسي صبحت مي کيند، خاوهيد تواسنت اين نوتشه را بخاونيد.

در داشنگاه کبمريج انگلتسان تقحيقي روي روش خوادنه شدن کملات در مغز اجنام شده است

که مخشص مي کند که مغز انسان تهنا حروف اتبدا و اتنهاي کلمات را پدرازش کرده و کمله را مي خاوند.

به هيمن دليل است که با وجود به هم ريتخگي اين نوتشه شما تواسنتيد آنرا بخاونيد

Akbar Balinparast بازدید : 47 جمعه 21 فروردين 1394 نظرات ()

 

1-هنگام ازدواج بیشتر با گوش هایت مشورت کن تا با چشم هایت.( ضرب المثل آلمانی)

 

٢ - مردی که به خاطر " پول " زن می گیرد، به نوکری می رود. ( ضرب المثل فرانسوی )

 

۳- لیاقت داماد ، به قدرت بازوی اوست . ( ضرب المثل چینی )

 

۴- زنی سعادتمند است که مطیع " شوهر" باشد. ( ضرب المثل یونانی )

 

۵- زن عاقل با داماد " بی پول " خوب می سازد. ( ضرب المثل انگلیسی )

 

۶- زن مطیع فرمانروای قلب شوهر است. ( ضرب المثل انگلیسی )

 

٧- زن و شوهر اگر یکدیگر را بخواهند در کلبه ی خرابه هم زندگی می کنند. ( ضرب المثل آلمانی )

 

٨ - داماد زشت و با شخصیت به از داماد خوش صورت و بی لیاقت . ( ضرب المثل لهستانی )

 

٩- دختر عاقل ، جوان فقیر را به پیرمرد ثروتمند ترجیح می دهد. ( ضرب المثل ایتالیایی)

 

١٠ -داماد که نشدی از یک شب شادمانی و عمری بداخلاقی محروم گشته ای .( ضرب المثل فرانسوی )

 

١١- دو نوع زن وجود دارد؛ با یکی ثروتمند می شوی و با دیگری فقیر. ( ضرب المثل ایتالیایی )

 

١٢- در موقع خرید پارچه حاشیه آن را خوب نگاه کن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقیق کن . ( ضرب المثل آذربایجانی )

 

١٣- برا ی یافتن زن می ارزد که یک کفش بیشتر پاره کنی . ( ضرب المثل چینی )

 

١۴- تاک را از خاک خوب و دختر را از مادر خوب و اصیل انتخاب کن . ( ضرب المثل چینی )

 

١۵- اگر خواستی اختیار شوهرت را در دست بگیری اختیار شکمش را در دست بگیر. ( ضرب المثل اسپانیایی)

 

١۶- اگر زنی خواست که تو به خاطر پول همسرش شوی با او ازدواج کن اما پولت را از او دور نگه دار . ( ضرب المثل ترکی )

 

١٧- ازدواج مقدس ترین قراردادها محسوب می شود. (ماری آمپر)

 

١٨- ازدواج مثل یک هندوانه است که گاهی خوب می شود و گاهی هم بسیار بد. ( ضرب المثل اسپانیایی )

 

١٩- ازدواج ، زودش اشتباهی بزرگ و دیرش اشتباه بزرگتری است . ( ضرب المثل فرانسوی )

 

٢٠- ازدواج کردن و ازدواج نکردن هر دو موجب پشیمانی است . ( سقراط )

 

٢١- ازدواج مثل اجرای یک نقشه جنگی است که اگر در آن فقط یک اشتباه صورت بگیرد جبرانش غیر ممکن خواهد بود. ( بورنز )

 

٢٢- ازدواجی که به خاطر پول صورت گیرد، برای پول هم از بین می رود. ( رولاند )

 

٢٣- ازدواج همیشه به عشق پایان داده است . ( ناپلئون )

 

٢۴- اگر کسی در انتخاب همسرش دقت نکند، دو نفر را بدبخت کرده است . ( محمد حجازی)

 

٢۵- انتخاب پدر و مادر دست خود انسان نیست ، ولی می توانیم مادر شوهر و مادر زنمان را خودمان انتخاب کنیم . ( خانم پرل باک )

 

٢۶- با زنی ازدواج کنید که اگر " مرد " بود ، بهترین دوست شما می شد . ( بردون)

 

٢٧- با همسر خود مثل یک کتاب رفتار کنید و فصل های خسته کننده او را اصلاً نخوانید. ( سونی اسمارت)

 

٢٨- برای یک زندگی سعادتمندانه ، مرد باید " کر " باشد و زن " لال " . ( سروانتس )

 

٢٩- ازدواج بیشتر از رفتن به جنگ " شجاعت " می خواهد. ( کریستین )

 

٣٠- تا یک سال بعد از ازدواج ، مرد و زن زشتی های یکدیگر را نمی بینند. ( اسمایلز)

 

 

 

Akbar Balinparast بازدید : 31 جمعه 21 فروردين 1394 نظرات ()

 

ممکن است علت و سببی اعضای دو خانواده، دو طایفه، دو قبیله، دو شهر و یا دو کشور را به خاک و خون بکشاند و دامنۀ اختلاف و منازعه مدتی متمادی به طول انجامد.در این گونه موارد علت العللی را که موجب بروز چنان نزاع و قتال شده باشد به خون سیاوش تشبیه و تمثیل می کنند.

بدون شک در طول تاریخ و تمامی قرون و اعصار کشتارهای هولناکی در گوشه و کنار جهان رخ داده و خونهای زیادی بر زمین ریخته است ولی خون سیاوش شاهزادۀ نامدار ایرانی که ناجوانمردانه در سرزمین تورانیان به قتل رسید رنگ دیگری داشت و جهش و جوشش آن به حدی تند و تیز بود که به گفتۀ فردوسی:

بساعت گیاهی از آن خون برست
جز ایزد که داند که آن چون برست

باید دید سیاوش کیست و خون ناحق او را چگونه بر زمین ریختند که به صورت ضرب المثل درآمده است.
سیاوش فرزند کاووس شاه- کیکاووس- بود و از سوی مادر با افراسیاب خویشاوندی داشت. چون به رشد سن پهلوان رسید نامی ایران رستم دستان او را به زابلستان برد:

هنرها بیاموختش سر بسر
بسی رنج برداشت کآمد به بر


سیاوش چنان شد که اندر جهان
بمانند او کس نبود از جهان

آن گاه نزد پدرش کیکاووس آمد و مورد نقد و نوازش قرار گرفت. روزی پدر و پسر نشسته بودند که سودا به همسر شاه و دختر شاه هاماوران از در درآمد و به یک نگاه عاشق شیدای سیاوش شد.
پس از چند روز از همسرش کیکاووس خواست که سیاوش را به اندرون کاخ سلطنتی فرستد تا خواهرانش را ببیند، ولی باطناً مقصودش این بود که آن جوان ماه طلعت را در دام عشق خویش اسیر کند. کاووس شاه از پیام سودابه خوشنود شده به فرزند پهلوانش تکلیف کرد به اندرون برود و با خواهرانش دیدار کند.

سیاوش که به نیت باطنی سودابه پی برده بود در جواب شاه عرض کرد:

مرا راه بنما سوی بخردان
بزرگان و کار آزموده روان


چه آموزم اندر شبستان شاه؟
به دانش زنان کی نمایند راه؟


بدو گفت شاه، ای پسر شاد باش
همیشه خرد را تو بنیاد باش


پس پردۀ من ترا خواهرست
چو سودابه خود مهربان مادرست

سیاوش با نهایت اکراه و بی میلی به اندرون رفت و با خواهرانش دیدار کرد ولی تحت تأثیر عشوه گریهای سودابه واقع نشد و به حضور شاه بازگشت. بار دوم و سوم نیز حسب الامر پدر به اندرون خرامید و در مقابل طنازیها و خواهشهای بی شرمانۀ سودابه:

سیاوش بدو گفت کاین خود مباد
که از بهر دل من دهم دین به باد


چنین با پدر بی وفایی کنم
ز مردی و دانش جدایی کنم


تو بانوی شاهی و خورشید گاه
سزد کز تو ناید بدینسان گناه

سودابه که مقصود را حاصل ندید از بیم آنکه سیاوش راز و رمز دلدادگی وی را به پدرش بگوید و کار به رسوایی بکشد:

بزد دست و جامه بدرید پاک
به ناخن دو رخ را همی کرد چاک


یکی غلغل از کاخ و ایوان بخاست
تو گفتی شب رستخیزست راست


بگوش سپهبد رسید آگهی
فرود آمد از تخت شاهنشهی


خروشید سودابه در پیش اوی
همی ریخت آب و همی کند موی


چنین گفت، کآمد سیاوش به تخت
برآراست چنگ و برآویخت سخت


که از تست جان و تنم پر ز مهر
چه پرهیزی از من تو ای خوب چهر


بینداخت افسر ز مشگین سرم
چنین چاک شد جامه اندر برم

کاووس شاه چون سخنان سودابه شنید سیاوش را به حضور طلبید و جریان قضیه را استفسار کرد. سیاوش که چاره جز حقیقت گویی ندید آنچه از سودابه بر وی گذشت یکایک بیان کرد و مشاجرات لفظی بین او و سودابه در حضور سیاوش در گرفت:

چنین گفت با خویشتن شهریار
که گفتار هر دو نیاید بکار


بدان باز جستن همی چاره جست
ببوئید دست سیاوش نخست


برو بازوی و سرو بالای او
سراسر ببوئید هر جای او


ز سودابه بوی می و مشگ ناب
همی یافت کاووس و بوی گلاب


ندید از سیاوش چنان نیز بوی
نشان بسودن ندید اندروی


غمین گشت و سودابه را خوار کرد
دل خویشتن را پر آزار کرد

ولی چون به سودابه علاقمند بود و از او چند فرزند خردسال نیز داشت لذا به همان اندازه توبیخ و شماتت قناعت ورزید، سودابه که خود را در مقابل سیاوش مغلوب دید در مقام انتقام برآمد.
توضیح آنحکه در اندرون کاخ سودابه زن خدمتکاری زندگی می کرد که آبستن و باردار بود. سودابه دارویی به او خورانید تا بچه های دو قلویش سقط شد.
آن گاه زن خدمتکار را پنهان کرد و جنین سقط شده را در طشت زرین نهاده خود به جای زائو شیون برداشت. خبر به کیکاووس رسید و سراسیمه به اندرون شتافت:

ببارید سودابه از دیده آب
همی گفت، روشن ببین آفتاب


همی گفتمت کاو چه کرد از بدی
به گفتار او خیره ایمن شدی


دل شاه کاووس شد بدگمان
برفت و در اندیشه شد یک زمان


همی گفت کاین را چه درمان کنم
نشاید که این بر دل آسان کنم


کیکاووس به اخترشناسان متوسل شد. همگی یکدل و یکزبان گفتند:

دو کودک ز پشت کسی دیگرند
نه از پشت شاهند و زین مادرند


نشان بد اندیش ناپاک زن
بگفتند با شاه و با انجمن


پس از یک هفته زن خدمتکار را بیافتند ولی هر چه زجر و شکنجه اش دادند حقیقت مطلب را نگفت:


چنین گفت جادو که من بیگناه
چه گویم بدین نامور پیشگاه


ندارم ازین کار هیچ آگهی
سخن هر چه گویم بود ز ابلهی


سپهبد کیکاووس به ناچار همۀ موبدان را به حضور طلبید و در کشف حقیقت استمداد کرد.

چنین گفت موبد به شاه جهان
که درد سپهبد نماند نهان


چو خواهی که پیدا کنی گفتگوی
بباید زدن سنگ را بر سبوی


ز هر دو سخن چون بدینگونه گشت
بر آتش بباید یکی را گذشت


سابقاً معمول چنین بود که متهمان را از آتش عبور می دادند و معتقد بودند که گناهکار در درون آتش می سوزد و بی گناه از آن به سلامت و بدون کمترین رنج و الم به کنار می آید.
سودابه به عذر و بهانۀ اینکه سقط جنین بهترین گواه اوست حاضر نشد از آتش بگذرد ولی سیاوش که خود را از هر گونه اتهامی پاک و مبری می دانست:

به پاسخ چنین گفت با شهریار
که دوزخ مرا ازین سخن گشت خوار


اگر کوه آتش بود، بسپرم
ازین ننگ خواریست گر نگذرم


خرمنی از آتش برافروختند و به سیاوش تکلیف کردند که از آن بگذرد. سیاوش بدون هیچ بیم و هراسی اسب بتاخت و در میان آتش جستن کرد. پس از چند لحظه:

ز آتش برون آمد آزاد مرد
لبان پر زخنده، و رخ همچو ورد


چنان آمد اسب و قبای سوار
که گفتی سمن داشت اندر کنار


چو بخشایش پاک یزدان بود
دم آتش و باد یکسان بود


همی داد مژده یکی را دگر
که بخشود بر بیگنه، دادگر


چو پیش پدر شد سیاوخش پاک
نه دود و نه آتش نه گرد و نه خاک


فرود آمد از اسب کاووس شاه
پیاده سپهبد پیاده سپاه


سیاوخش را تنگ در بر گرفت
ز کردار بد پوزش اندر گرفت

پدر و پسر سه روز متوالی به عیش و عشرت پرداختند و سپس کاووس شاه سودابه را پیش خواند و به دژخیم فرمان داد که او را حلق آویز کند.

سیاوش چین گفت با شهریار
که دل را بدین کار رنجه مدار


بمن بخش سودابه را زین گناه
پذیرد مگر پند و آید به راه


سیاوخش را گفت، بخشیدمت
از آن پس که بر راستی دیدمت


دیر زمانی نگذشت که باز آتش انتقام سودابه زبانه کشید و خواست بار دیگر ذهن کاووس شاه را مشوب کند که در این موقع قشون افراسیاب به ایران زمین روی آورد و شاه به اشارۀ موبدان سیاوش را با لشکری آراسته و به همراهی تهمتن به جنگ تورانیان روانه کرد.

چین بود رأی جهان آفرین
که او جان سپارد به توران زمین


به رأی و به اندیشۀ نابکار
کجا باز گردد بد روزگار


سیاوش و رستم تهمتن با سپاهی گران جانب توران در پیش گرفتند و تا بلخ بتاختند. گرسیوز فرماندۀ سپاه توران بود و چون سیاوش یارای زورآزمایی نداشت شخصاً نزد افراسیاب رفت و از لشکریان مجهز و بی حد و حصر ایران که نامدارانی چون رستم و سیاوش و بهرام و زنگه بر آن فرماندهی می کردند سخنها گفت.
افراسیاب برآشفت و گرسیوز را از خود براند. سپس فرمان بسیج داد تا بامدادان به سوی بلخ روی آورد و سیاوش را گوشمالی دهد ولی شبانگاه خواب هولناکی دید و از تخت به زیر افتاد:

خروشی برآمد از افراسیاب
بلرزید بر جای آرام و خواب


فکند از سر تخت خود را به خاک
برآمد ز جانش آتش سهمناک


گرسیوز بر بالینش حاضر شد و علت را پرسید. افراسیاب با دیدگان بی فروغ گفت: مرا به حال خود بگذار. زیرا در عالم خواب بیابانی پر از مار و عقرب دیدم که خیمه و خرگاه من در گوشه ای از آن بیابان برپا شد. ناگهان باد شدیدی وزیدن گرفت و پرچم مرا سرنگون کرد. در این موقع نیروی تازه نفسی از ایران زمین بر من و لشکریانم تاختند و از کشته پشته ساختند. پهلوان نامداری از قشون ایران مرا به اسارت گرفت و نزد کاووس شاه برد. جوان ماه پیکری که در کنار شاه نشسته بود شمشیر از میان کشید و مرا به دو نیم کرد:

دمیدی بکردار غرنده میغ
میانم به دو نیم کردی به تیغ


خروشید می من فراوان ز درد
مرا ناله و درد بیدار کرد

به اشارت گرسیوز و فرمان افراسیاب کلیۀ موبدان را احضار کردند و تعبیر خواستند. یکی از موبدان امان خواست و گفت:

به بیداری اکنون سپاهی گران
از ایران بیاید دلاور سران


یکی شاهزاده به پیش اندرون
جهاندیده با او بسی رهنمون


که بر طالعش بر کسی نیست شاه
کند بوم و بر راه بما بر تباه


مقصودش همان سیاوش است که اگر با او جنگ بکنی در صورت غلبه دمار از روزگار ما برآورد و چنانچه کشته شود خونش سراسر توران زمین را فرود گیرد و همه جا را به خاک و خون کشاند.

اگر با سیاوش کند شاه جنگ
چو دیبه شود روی گیتی به رنگ


ز ترکان نماند کسی را به گاه
غمی گردد از جنگ او پادشاه


وگر او شود کشته بر دست شاه
به توران نماند سر و تختگاه

سراسر پر آشوب گردد زمین
ز بهر سیاوش به جنگ و به کین

افراسیاب از این تعبیر و سخنان موبد غمگین گشت و پس از مشاوره با سران سپاه در مقام صلح و آشتی با سیاوش برآمد و گرسیوز را با اسبان و هدایای گران قیمت به همراهی دویست تن از نخبۀ سپاهیان به سوی او گسیل داشت و پیشنهاد صلح کرد.
سیاوش و رستم پس از یک هفته کنکاش و رأی زدن، به شرط آنکه افراسیاب یک صد تن از سرداران منتخل را به عنوان گروگان فرستد پیشنهاد گرسیوز را پذیرفتند و پیمان صلح ب همین ترتیب گردید. آن گاه سیاوش و لشکریان ایران در بلخ ماندند و گرسیوز به سوی افراسیاب و رستم به حضور کیکاووس شتافت.
افراسیاب از انعقاد صلح و آشتی شادمان شد ولی کیکاووس به قبول صلح تن نداد و نسبت به رستم که معتقد بود سستی نشان داده است خشمگین گردید و گفت:

به نزد سیاوش فرستم کنون
یکی مرد با دانش و پر فسون


بفرمایمش کآتشی کن بلند
به بند گران پای ترکان ببند


پس آن بندگان را سوی ما فرست
که سرشان بخواهم ز تنشان گسست


رستم از در موعظه درآمد و کاووس را از اشتعال نائرۀ جنگ با افراسیاب و تکلیف پیمان شکنی به فرزندش سیاوش بر حذر داشت ولی کاووس تسلیم نشد و رستم را به سختی از درگاهش رانده طوس را با لشکری گران و نامه ای تند و تیز به نزد سیاوش فرستاد تا جنگ را آغاز کند و در غیر این صورت فرماندهی سپاه را به سپهبد طوس واگذار نماید. سیاوش که در عالم جوانمردی حاضر نبود پیمان شکنی کند و صد تن گروگان بی گناه را به دست دژخیم سپارد پس از وصل نامۀ پدر، یکی از سرداران خود به نام زنگه را با گروگانها به نزد افراسیاب بازگردانید و تقاضا کرد که راه گریز و عبوری به وی دهد:

یکی راه بگشای تا بگذرم
به جائی که کرد ایزد آبشخورم


یکی کشوری جویم اندر نهان
که نامم ز کاووس گردد نهان


زنگه با گروگانها به حضور افراسیاب رفت و پیشنهاد سیاوش را عرضه داشت. افراسیاب پس از مشورت با سردار نامی خود پیران ویسه موافقت کرد که سیاوش به توران بیاید و مانند فرزندی در نزد افراسیاب زندگی کند. سیاوش پذیرفت و قشون را تا آمدن سپهبد طوس به بهرام سپرد و خود جانب توران گرفت. افراسیاب و پیران ویسه مقدم سیاوش را گرامی داشتند و در بزم و رزم، او را تنها نمی گذاشتند. دیر زمانی نگذشت که سیاوش با جریره دختر پیران ویسه و پس از چندی با فرنگیس دختر افراسیاب ازدواج کرد. آن گاه منشور کشور ختن گرفت و با فرنگیس به آن سوی شده بر تخت سلطنت نشست و دو شهر گنگ دژ و سیاوشگرد را در آن سرزمین بنا کرد.
پس از چندی به سیاوش الهام شد و یا از گردش زمانه استنباط کرد که به زودی کشته می شود و سرزمین ایران و توران از خونش به جوش آمده هزاران تن مقتول و آبادیها با خاک یکسان خواهد شد.
این درد دل سیاوش با پیران ویسه:

تو ای گرد پیران بسیار هوش
بدین گفته ها پهن بگشای گوش


فراوان بدین نگذرد روزگار
که بر دست بیدار دل شهریار


شوم زار من کشته بر بیگناه
کسی دیگر آید برین تاج و گاه


تو پیمان همی داری و رأی راست
ولیکن فلک را جز اینست خواست


ز گفتار بدگوی و از بخت بد
چنین بیگنه بر سرم بد رسد


به ایران رسد زود این گفتگوی
کس آید بتوران بدین جستجوی


برآشوبد ایران و توران بهم
ز کینه شود زندگانی دژم


پر از جنگ گردد سراسر زمین
زمانه شود پر ز شمشیر کین


بسی زرد و سرخ و سیاه و بنفش
کز ایران بتوران ببینی درفش


بسی غارت و بردن خواسته
پراکندن گنج آراسته


از ایران و توران بر آید خروش
جهانی ز خون من آید بجوش


چون سالی گذشت سیاوش از جریره دختر پیران ویسه صاحب فرزندی به نام فرود شد. روزی گرسیوز برادر افراسیاب به دیدار سیاوش آمد و در میدان چوگان بازی به او پیشنهاد کرد که با دو تن از پهلوانان نامدار تورانی به نام گروی زره و دمور کشتی بگیرد. سیاوش پذیرفت و هر دو پهلوان تورانی را یکی پس از دیگری چون شاهینی که کبوتر را در چنگال گیرد سبکبار از زمین برداشت و در مقابل گرسیوز نهاد. گرسیوز از آن همه قوت و زورمندی اندیشه کرده در نزد افراسیاب به سعایت و بدگویی از سیاوش پرداخت. گروی زره و دموز نیز که در توران زمین پهلوانانی مشهور و نامدار بودند کینۀ سیاوش را در دل گرفتند تا روزی از او انتقام گیرند. سرانجام سعایت گرسیوز کار خود را کرد و افراسیاب از ترس آنکه مبادا سیاوش بر وی چیره شده توران را ضمیمۀ ایران کند پیشدستی کرده به جنگ سیاوش شتافت و از سپاهیان سیاوش به جز معدودی ایرانیان که با او بودند همه گریختند. سربازان و پهلوانان تا آخرین نفر جنگیدند و همگی کشته شدند.
سیاوش به دست دشمن اسیر شد و او را با خفت و خواری به نزد افراسیاب بردند و به زندان افکندند. هر چه فرنگیس دختر افراسیاب عجز و لابه کرد وعفو و بخشش همسرش را خواست و پدر را از انتقام هولناک ایرانیان بر حذرداشت بر اثر سعایت گرسیوز مؤثر واقع نشد. در این مورد حکیم ابوالقاسم فردوسی چه زیبا و دل انگیز آن صحنه را مجسم می کند:

ز دانا شنیدم یکی داستان
خرد شد بدینگونه همداستان


که آهسته دل کی پشیمان شود
هم آشفته را هوش درمان شود


شتاب و بدی کار اهریمن است
پشیمانی و رنج جان و تن است


به بندش همی دار تا روزگار
برین مرترا باشد آموزگار


چو باد خرد بر دلت بروزد
از آن پس ورا سر بریدن سزد


مفرمای اکنون و تیزی مکن
که تیزی پشیمانی آرد به تن


سری را کجا تاج باشد کلاه
نشاید برید، این خردمند شاه


چه بری سری را همی بیگناه
که کاووس و رستم بود کینه خواه


پدر شاه و رستمش پرورده است
به نیکی مر او را برآورده است


ببینیم پاداش این زشتکار
بپیچی به فرجام ازین روزگار


بیاد آور آن تیغ الماسگون
کزان تیغ گردد جهان پر ز خون


وزان نامداران ایران گروه
که از خشمشان گشت گیتی ستوه


چو گودرز و گرگین و فرهاد و طوس
ببندند بر کوهۀ پیل کوس


فریبرز و کاوس درنده شیر
که هرگز ندیدش کس از جنگ سیر


چو بهرام و چون زنگۀ شاوران
چو گستهم و گژدهم کند آوران


زواره فرامرز و دستان سام
همه تیغها برکشند از نیام


دلیران و شیران کاووس شاه
همه پهلوانان با فر و جاه


بدین کین ببندند یکسر کمر
در و دشت گردد پر از نیزه ور


مفرمای کردن بدین بر شتاب
که توران شود سر بسر زین خراب


بدیشان چنین پاسخ آورد شاه
کزو من به دیده ندیدم گناه


ولیکن بگفت ستاره شمر
به فرجام ازو سختی آید پسر


لاجرم گروی زره، همان پهلوان مغلوب و کینه توز مأمور شد که سیاوش را به قتل آورد و گردن زند. پس شاهزادۀ ایرانی را از زندان بیرون کشید و کشان کشان او را به همان جایی برد:

که آنروز افکنده بودند تیر
سیاوخش و گرسیوز شیر گیر


چو پیش نشانه فراز آمد اوی
گروی زره آن بد زشتخوی


بیفکند پیل ژیان را به خاک
نه شرم آمدش زان سپهبد نه باک


یکی طشت بنهاد زرین برش
به خنجر جدا کرد از تن سرش


کجا آنکه فرموده بد طشت خون
گروی زره برد و کردش نگون


به ساعت گیاهی از آن خون برست
جز ایزد که داند که آن چون برست


دیر زمانی از کشته شدن سیاوش نگذشته بود که همسرش فرنگیس فرزندی بزاد و نامش کیخسرو نهاد. تفصیل این واقعه و جنگهای خونینی که در این رابطه به وقوع پیوسته بسیار طولانی و از حوصلۀ این مقاله خارج است که خوانندۀ محترم در صورت تمایل باید به شاهکار فردوسی در کتاب گرانقدر شاهنامه مراجعه کند. اجمالاً آنکه چون کاووس شاه از قتل ناجوانمردانۀ سیاوش آگاه شد به خونخواهی فرزند برخاست.
رستم دستان که از کاووس دوری جسته و تا این زمان در زابلستان به سر می برد چون مرگ جانگزای سیاوش را شنید با سپاهی گران به خدمت کاووس آمد.

نگه کرد کاووس در چهر اوی
چنان اشک خونین و آن مهر اوی


نداد ایچ پاسخ مر او را ز شرم
فرو ریخت از دیدگان آب گرم


تهمتن برفت از بر تخت اوی
سوی کاخ سودابه بنهاد روی


ز پرده به گیسوش بیرون کشید
ز تخت بزرگیش در خون کشید


به خنجر بدو نیم کردش براه
نجنبید بر تخت، کاووس شاه


آن گاه اجازۀ پیکار گرفت و گفت:

نه توران بمانم نه افراسیاب
ز خون شهر توران کنم رود آب


مگر کین آن شهریار جوان
بخواهم از آن ترک تیره روان


چو فردا برآید بلند آفتاب
من و گرز و میدان افراسیاب


نائرۀ جنگ مشتعل گردید و سالهای متمادی بین طرفین درگیر بود تا اینکه فرود و کیخسرو فرزندان سیاوش هم به حد رشد رسیدند و به خونخواهی و انتقامجویی قد علم کردند.

همه شهر ایران کمر بسته اند
ز کین سیاوش جگر خسته اند


خلاصه خون سیاوش نه تنها هزاران سردار را به دیار نیستی و نابودی کشانید بلکه افراسیاب و برادرش سپهبد گرسیوز نیز در این موج خون غرقه گردیدند و به دست کیخسرو فرزند سیاوش اسیر و کشته شدند.

منبع:isfahanportal.ir

Akbar Balinparast بازدید : 52 جمعه 21 فروردين 1394 نظرات ()


حرف مفت می‌گوید

همه حرف و همه حرف وهمه حرف
به حرف مفت وقت ما شود صرف

به طوریکه می‌دانیم اولین خط تلگراف در زمان ناصرالدین شاه قاجار و به سال 1274 هجری قمری بین قصر گلستان و باغ لاله زار کشیده شد و سپس ضمن قراردادی که با کمپانی‌های خارجی منعقد گردید این خطوط به ایالات و ولایات ایران نیز ادامه یافت و بین طهران و شهرهای مهم ایران مواصلات تلگرافی برقرار گردید.

قبل از شروع مطلب که مربوط به ماجرای اولین خطوط تلگراف و مواصلات تلگرافی در ایران است برای مزید اطلاع جوانان ایرانی یادآور می‌شود که تلگراف در قدیم به صورت نظری بوده است و اختراع این تلگراف را به ایرانیان نسبت می‌دهند بدین معنی که از شوش و همدان به اطراف کشور ایران با فاصله‌های منظم تپه‌های طبیعی را برای محل مخابرات معین می‌نمودند و در نقاط دیگر که کوه و تلهای طبیعی یافت نمی‌شد تپه‌های مصنوعی بلند ساخته و بر بالای آن نگهبان می‌گماشتند که در روز با حرکت دادن دست و بیرق و با ایجاد دود، و در شب با افروختن آتش، اخبار فوری را به فاصله‌های نسبتاً دوری اطلاع دهند که بقایای بعضی از این تپه‌های مصنوعی اگر دقت شود هنوز در مسیر جاده‌ها دیده می‌شود که بر بالای آنها ساخته یا درختکاری کرده اند.

روزی که تلگرافخانه در تهران افتتاح شد مردم باور نمی‌کردند که از شهری به شهر دیگر امکان مخابره تلگرافی باشد و مقاصد و منویات افراد را بتوان از مسافات بعیده اصغاء نمود. مهمتر آنکه افراد بی‌سواد و خرافاتی که به وجود ارواح شیاطین! در سیمهای تلگراف معتقد بودند مردم را از مخابرات تلگرافی مطلقاً برحذر می‌داشتند.
به همین جهات و ملاحظات و با وجود تشویق دولت که مطالب مهم و فوری را مصلحت آن است که به وسیله تلگراف انجام دهند مع هذا مردم زیر بار نمی‌رفتند و این موضوع را بیشتر به شوخی و مطایبه تلقی می‌کردند.

وزیر تلگراف وقت مرحوم علیقلی خان مخبرالدوله چون از تشویق و تبلیغ پیرامون مخابرات تلگرافی طرفی نیست تدبیری به خاطرش رسید و با اجازه شاه یکی دو روز را به مردم اجازه داد که مجانی با دوستان یا طرف خود که در شهرهای اصفهان یا شیراز و تبریز و نقاط دیگر بودند صحبت کنند. چیزی بپرسند و جواب بخواهند تا مردم یقین کنند که تلگراف شعبده بازی نیست. مردم هم ازدحام کردند و سیل مخابرات به ولایات روان شد. هرکس هر چه در دل داشت از سلام و تعارف و احوالپرسی و گله و گلایه و شوخی و جدی بر صفحه کاغذ آورده به طرف مخاطب مخابره نمود زیرا حرف مفت بود و فطرت آدمی‌به سوی هر چه که مفت باشد گرایش پیدا می‌کند.
چون چندی بدین منوال گذشت و مقصود دولت در جلب تلگرافی حاصل گردید مخبرالدوله در پاسخ متصدیان تلگرافخانه‌ها که از مراجعات متقاضیان و طومارهای سلام و تعارف و احوالپرسی آنان برای مخابره � البته حرف مفت و مجانی � به ستوه آمده بودند دستور دادند این جمله را بر روی صفحه کاغذی بنویسند و بر بالای در ورودی تلگرافخانه الصاق نمایند "از امروز به بعد حرف مفت قبول نمی‌شود" و برای هر کلمه مثلاً یک عباسی � یک پنجم ریال � حق المخابره باید پرداخت کنند.

پیداست برای آنهایی که به حرف مفت عادت کرده بودند به هیچ وجه قابل قبول نبود که متصدیان مربوط به آنها بگویند حرف مفت نزن و حرف مفت نگو زیرا حرف قیمت دارد و بی تامل نباید به گفتار دم زد و به همین جهت از آن روز به بعد کلمه حرف مفت در اذهان مردم جزء کلمات ناخوشایند تلقی گردید و افرادی را که بدون تامل و اندیشه و غالباً به منظور تحقیر و توهین مطلبی اظهار کنند با عبارت حرف مفت نزن یا حرف مفت نگو متقابلاً پاسخ می‌گویند.

منبع: sarapoem.persiangig.com

Akbar Balinparast بازدید : 38 جمعه 21 فروردين 1394 نظرات ()

 

هر گاه کسی از کیسه دیگری بخشندگی کند و یا از بیت المال عمومی ‌گشاده بازی نماید، عبارت مثلی بالا را مورد استفاده و استناد قرار داده، اصطلاحاً می‌گویند: «فلانی از کیسه خلیفه می‌بخشد».
اکنون ببینیم این خلیفه که بود و چه کسی از کیسه وی بخشندگی کرده که بصورت ضرب‌المثل درآمده است:

عبدالملک بن صالح از امرا و بزرگان خاندان بنی عباس بود و روزگاری دراز در این دنیا بزیست و دوران خلافت‌ هادی، ‌هارون الرشید و امین را درک کرد. مردی فاضل و دانشمند و پرهیزگار و در فن خطابت افصح زمان بود. چشمانی نافذ و رفتاری متین و موقر داشت؛ به قسمی‌ که مهابت و صلابتش تمام رجال دارالخلافه و حتی خلیفه وقت را تحت تأثیر قرار می‌داد. به علاوه چون از معمرین خاندان بنی عباس بود، خلفای وقت در او به دیده احترام می‌نگریستند.

به سال 169 هجری به فرمان‌هادی خلیفه وقت، حکومت و امارت موصل را داشت. ولی پس از دو سال یعنی در زمان خلافت ‌هارون الرشید، بر اثر سعایت ساعیان از حکومت برکنار و در بغداد منزوی و خانه نشین شد. چون دستی گشاده داشت پس از چندی مقروض گردید. ارباب قدرت و توانگران بغداد افتخار می‌کردند که عبدالملک از آنان چیزی بخواهد، ولی عزت نفس و استغنای طبع عبدالملک مانع از آن بود از هر مقامی ‌استمداد و طلب مال کند. از طرف دیگر چون از طبع بلند و جود و سخای ابوالفضل جعفر بن یحیی بن خالد برمکی معروف به جعفر برمکی وزیر مقتدر‌هارون الرشید آگاهی داشت و به علاوه می‌دانست که جعفر مردی فصیح و بلیغ و دانشمند است و قدر فضلا را بهتر می‌داند و مقدم آنان را گرامیتر می‌شمارد؛ پس نیمه شبی که بغداد و بغدادیان در خواب و خاموشی بودند، با چهره و روی بسته و ناشناس راه خانه جعفر را در پیش گرفت و اجازه دخول خواست. اتفاقاً در آن شب جعفر برمکی با جمعی از خواص و محارم من جمله شاعر و موسیقی دان بی نظیر زمان، اسحق موصلی بزم شرابی ترتیب داده بود، و با حضور مغنیان و مطربان شب زنده داری می‌کرد. در این اثنا پیشخدمت مخصوص، سر در گوش جعفر کرد و گفت: «عبدالملک بر در سرای است و اجازه حضور می‌طلبد». از قضا جعفر برمکی دوست صمیمی ‌و محرمی‌ به نام عبدالملک داشت که غالب اوقات فراغت را در مصاحبتش می‌گذرانید.
در این موقع به گمان آنکه این همان عبدالملک است نه عبدالملک صالح، فرمان داد او را داخل کنند. عبدالملک صالح بی گمان وارد شد و جعفر برمکی چون آن پیرمرد متقی و دانشمند را در مقابل دید به اشتباه خود پی برده چنان منقلب شد و از جای خویش جستن کرد که «میگساران، جام باده بریختند و گلعذاران، پشت پرده گریختند، دست از چنگ و رباب برداشتند و رامشگران پا به فرار گذاشتند». جعفر خواست دستور دهد بساط شراب را از نظر عبدالملک پنهان دارند؛ ولی دیگر دیر شده کار از کار گذشته بود. حیران و سراسیمه بر سرپای ایستاد و زبانش بند آمد. نمیدانست چه بگوید و چگونه عذر تقصیر بخواهد. عبدالملک چون پریشانحالی جعفر بدید، بسائقه آزاد مردی و بزرگواری که خوی و منش نیکمردان عالم است، با خوشرویی در کنار بزم نشست و فرمان داد مغنیان بنوازند و ساقیان لعل فام، جام شراب در گردش آورند. جعفر چون آنهمه بزرگمردی از عبدالملک صالح دید بیش از پیش خجل و شرمنده گردیده، پس از ساعتی اشاره کرد بساط شراب را برچیدند و حضار مجلس (بجز اسحق موصلی) همه را مرخص کرد. آنگاه بر دست و پای عبدالملک بوسه زده عرض کرد: «از اینکه بر من منت نهادی و بزرگواری فرمودی بی نهایت شرمنده و سپاسگزارم. اکنون در اختیار تو هستم و هر چه بفرمایی به جان خریدارم». عبدالملک پس از تمهید مقدمه ای گفت: «ای ابوالفضل، می‌دانی که سالهاست مورد بی مهری خلیفه واقع شده، خانه نشین شده ام. چون از مال و منال دنیا چیزی نیندوخته بودم، لذا اکنون محتاج و مقرض گردیده ام. اصالت خانوادگی و عزت نفس اجازه نداد به خانه دیگران روی آورم و از رجال و توانگران بغداد، که روزگاری به من محتاج بوده اند، استمداد کنم. ولی طبع بلند و خوی بزرگ منشی و بخشندگی تو که صرفاً اختصاص به ایرانیان پاک سرشت دارد مرا وادار کرد که پیش تو آیم و راز دل بگویم، چه می‌دانم اگر احیاناً نتوانی گره گشایی کنی بی گمان آنچه با تو در میان می‌گذارم سر به مهر مانده، در نزد دیگران بر ملا نخواهد شد. حقیقت این است که مبلغ ده هزار دینار مقروضم و ممری برای ادای دین ندارم».
جعفر بدون تأمل جواب داد: «قرض تو ادا گردید، دیگر چه می‌خواهی؟»
عبدالملک صالح گفت: «اکنون که به همت و جوانمردی تو قرض من مستهلک گردید، برای ادامه زندگی باید فکری بکنم، زیرا تأمین معاش آبرومندی برای آینده نکرده ام».
جعفر برمکی که طبعی بلند و بخشنده داشت، با گشاده رویی پاسخ داد: «مبلغ ده هزار دینار هم برای ادامه زندگی شرافتمندانه تو تأمین گردید، چه میدانم سفره گشاده داری و خوان کرم بزرگمردان باید مادام العمر گشاده و گسترده باشد. دیگر چه می‌فرمایی؟»
عبدالملک گفت: «هر چه خواستم دادی و دیگر محلی برای انجام تقاضای دیگری نمانده است».

جعفر با بی صبری جواب داد: «نه، امشب مرا به قدری شرمنده کردی که به پاس این گذشت و جوانمردی حاضرم همه چیز را در پیش پای تو نثار کنم. ای عبدالملک، اگر تو بزرگ خاندان بنی عباسی، من هم جعفر برمکی از دوده ایرانیان پاک نژاد هستم. جعفر برای مال و منال دنیوی در پیشگاه نیکمردان ارج و مقداری قایل نیست. می‌دانم که سالها خانه نشین بودی و از بیکاری و گوشه نشینی رنج می‌بری، چنانچه شغل و مقامی‌ هم مورد نظر باشد بخواه تا فرمانش را صادر کنم».
عبدالملک آه سوزناکی کشید و گفت: «راستش این است که پیر و سالمند شده ام و واپسین ایام عمر را می‌گذرانم. آرزو دارم اگر خلیفه موافقت فرماید به مدینه منوره بروم و بقیت عمر را در جوار مرقد مطهر حضرت رسول اکرم (ص) به سر برم».
جعفر گفت: «از فردا والی مدینه هستی تا از این رهگذر نگرانی نداشته باشی».
عبدالملک سر به زیر افکند و گفت: «از همت و جوانمردی تو صمیمانه تشکر می‌کنم و دیگر عرضی ندارم».

جعفر دست از وی برنداشت و گفت: «از ناصیه تو چنین استنباط می‌کنم که آرزوی دیگری هم داری. محبت و اعتماد خلیفه نسبت به من تا به حدی است که هر چه استدعا کنم بدون شک و تردید مقرون اجابت می‌شود. سفره دل را کاملا باز کن و هر چه در آن است بی پرده در میان بگذار».
عبدالملک در مقابل آن همه بزرگی و بزرگواری بدواً صلاح ندانست که آخرین آرزویش را بر زبان آورد ولی چون اصرار و پافشاری جعفر را دید سر برداشت و گفت: «ای پسر یحیی، خود بهتر می‌دانی که من در حال حاضر بزرگترین فرد خاندان عباسی هستم و پدرم صالح همان کسی است که در ذات السلاسل (نزدیک مصر) بر مروان آخرین خلیفه اموی غلبه کرد و سرش را نزد سفاح آورد. با این مراتب اگر تقاضایی در زمینه وصلت و پیوند زناشویی از خلیفه امیرالمؤمنین بکنم، توقعی نابجا و خارج از حدود صلاحیت و شایستگی نکرده ام. آرزوی من این است که چنانچه خلیفه مصلحت بداند، فرزندم صالح را به دامادی سرافراز فرماید. نمی‌دانم در تحقق این خواسته تا چه اندازه موفق خواهی بود».
جعفر برمکی بدون لحظه ای درنگ و تأمل جواب داد: «از هم اکنون بشارت می‌دهم که خلیفه پسرت را حکومت مصر می‌دهد و دخترش عالیه را نیز به ازدواج وی در می‌آورد».

دیرزمانی نگذشت که صدای اذان صبح از مؤذن مسجد مجاور خانه جعفر برمکی به گوش رسید و عبدالملک صالح در حالی که قلبش مالامال از شادی و سرور بود خانه جعفر را ترک گفت.
بامدادان جعفر برمکی حسب المعمول به دارالخلافه رفت و به حضور‌هارون الرشید بار یافت. خلیفه نظری کنجکاوانه به جعفر انداخت و گفت: «از ناصیه تو پیداست که در این صبحگاهی خبر مهمی ‌داری».
جعفر گفت: «آری امیرالمؤمنین، شب گذشته عموی بزرگوارت عبدالملک صالح به خانه ام آمد و تا طلیعه صبح با یکدیگر گفتگو داشتیم.»
هارون الرشید که نسبت به عبدالملک بی مهر بود با حالت غضب گفت: «این پیر سالخورده هنوز از ما دست بردار نیست. قطعاً توقع نابجایی داشت، اینطور نیست؟»
جعفر با خونسردی جواب داد: «اگر ماجرای دیشب را به عرض برسانم امیرالمؤمنین خود به گذشت و بزرگواری این مرد شریف و دانشمند که به حق از سلاله بنی عباس است، اذعان خواهد فرمود». آنگاه داستان بزم شراب و حضور غیر مترقبه عبدالملک و سایر رویدادها را تفصیلاً شرح داد. خلیفه آنچنان تحت تأثیر بیانات جعفر قرار گرفت که بی اختیار گفت: «از عمویم عبدالملک متقی و پرهیزکار بعید به نظر می‌رسید که تا این اندازه سعه صدر و جوانمردی نشان دهد. جداً از مردانگی و بزرگواری او خوشم آمد و آنچه کینه از وی در دل داشتم یکسره زایل گردید».
جعفر برمکی چون خلیفه را بر سر نشاط دید به سخنانش ادامه داد و گفت که: «ضمن مکالمه و گفتگو معلوم شد پیرمرد این اواخر مبلغ قابل توجهی مقروض شده است که دستور دادم قرضهایش را بپردازند».
هارون الرشید به شوخی گفت: «قطعاً از کیسه خودت!»
جعفر با لبخند جواب داد: «از کیسه خلیفه بخشیدم، چه عبدالملک در واقع عموی خلیفه است و حق نبود از بنده چنین جسارتی سر بزند».‌ هارون الرشید که جعفر برمکی را چون جان شیرین دوست داشت با تقاضایش موافقت کرد. جعفر دوباره سر برداشت و گفت: «چون عبدالملک دستی گشاده دارد و مخارج زندگیش زیاد است، مبلغی هم برای تأمین آتیه وی حواله کردم».‌ هارون الرشید مجدداً به زبان شوخی و مطایبه گفت: «این مبلغ را حتماً از کیسه شخصی بخشیدی!» جعفر جواب داد: «چون از وثوق و اعتماد کامل برخوردار هستم لذا این مبلغ را هم از کیسه خلیفه بخشیدم».
هارون الرشید لبخندی زد و گفت: «این را هم قبول دارم به شرط آنکه دیگر گشاده بازی نکرده باشی!»
جعفر عرض کرد: «امیرالمؤمنین بهتر می‌دانند که عبدالملک مانند آفتاب لب بام است و دیر یا زود افول می‌کند. آرزو داشت که واپسین سالهای عمر را در جوار مرقد مطهر حضرت خیرالمرسلین بگذراند. وجدانم گواهی نداد که این خواهش دل رنجور و شکسته اش را تحقق نبخشم، به همین ملاحظه فرمان حکومت و ولایت مدینه را به نام وی صادر کردم که هم اکنون برای توقیع و توشیح حضرت خلیفه حاضر است».
هارون به خود آمد و گفت: «راست گفتی، اتفاقاً عبدالملک شایستگی این مقام را دارد و صلاح است حکومت طائف را نیز به آن اضافه کنی».
جعفر انگشت اطاعت بر دیده نهاد پس از قدری تأمل عرض کرد: «ضمناً از حسن نیت و اعتماد خلیفه نسبت به خود استفاده کرده آخرین آرزویش را نیز وعده قبول دادم».
هارون گفت: «با این ترتیب و تمهیدی که شروع کردی قطعاً آخرین آرزویش را هم از کیسه خلیفه بخشیدی؟»

جعفر برمکی رندانه جواب داد: «اتفاقاً بخشش در این مورد بخصوص جز از کیسه خلیفه عملی نبود زیرا عبدالملک آرزو دارد فرزندش صالح به افتخار دامادی خلیفه امیرالمؤمنین نایل آید. من هم با استفاده از اعتماد و بزرگواری خلیفه این وصلت فرخنده را به او تبریک گفتم و حکومت مصر را نیز برای فرزندش، یعنی داماد آینده خلیفه در نظر گرفتم».
هارون گفت: «ای جعفر، تو در نزد من به قدری عزیز و گرامی‌ هستی که آنچه از جانب من تقبل و تعهد کردی همه را یکسره قبول دارم؛ برو از هم اکنون تمشیت کارهای عبدالملک را بده و او را به سوی مدینه گسیل دار».
باری عبارت مثلی "از کیسه خلیفه می‌بخشد" از واقعه تاریخی بالا ریشه گرفته و معلوم شد خلیفه که از کیسه اش بخشندگی شده‌ هارون الرشید بوده است.

منبع: farhangsara.com

 

Akbar Balinparast بازدید : 90 جمعه 21 فروردين 1394 نظرات ()

 

1 با آل علي هر كه در افتاد ، ور افتاد .

2 با اون زبون خوشت، با پول زيادت، يا با راه نزديكت !

3 با اين ريش ميخواهي بري تجريش ؟

4 با پا راه بري كفش پاره ميشه، با سر كلاه !

5 با خوردن سيرشدي با ليسيدن نميشي !

6 باد آورده را باد ميبرد !

7 با دست پس ميزنه، با پا پيش ميكشه !

8 بادنجان بم آفت ندارد !

9 بارون آمد، تركها بهم رفت !

10 بار كج به منزل نميرسد !

11 با رمال شاعر است، با شاعر رمال، با هر دو هيچكدام با هرهيچكدام هر دو !

12 بازي اشكنك داره ، سر شكستنك داره !

13 بازي بازي، با ريش بابا هم بازي !

14 با سيلي صورت خودشو سرخ نگه ميداره !

15 با كدخدا بساز، ده را بچاپ !

16 با گرگ دنبه ميخوره، با چوپان گريه ميكنه !

17 بالابالاها جاش نيست، پائين پائين ها راش نيست !

18 بالاتو ديديم ، پائينتم ديديم !

19 با مردم زمانه سلامي و والسلام .

20 تا گفته اي غلام توام، ميفروشنت !

21 با نردبان به آسمون نميشه رفت !

22 با همين پرو پاچين، ميخواهي بري چين و ماچين ؟

23 بايد گذاشت در كوزه آبش را خورد !

24 با يكدست دو هندوانه نميشود برداشت !

25 با يك گل بهار نميشه !

26 به اشتهاي مردم نميشود نان خورد !

27 به بهلول گفتند ريش تو بهتره يا دم سگ ؟ گفت اگر از پل جستم رريش من و گرنه دم سگ !

28 بجاي شمع كافوري چراغ نفت ميسوزد !

29 بچه سر پيري زنگوله پاي تابوته !

30 بچه سر راهي برداشتم پسرم بشه، شوهرم شد !

31 بخور و بخواب كار منه، خدا نگهدار منه !

32 بد بخت اگر مسجد آدينه بسازد --- يا طاق فرود آيد، يا قبله كج آيد !

33 به درويشه گفتند بساطتو جمع كن ، دستشو گذاشت در دهنش !

34 بدعاي گربه كوره بارون نمياد !

35 بدهكار رو كه رو بدي طلبكار ميشه !

36 برادران جنگ كنند، ابلهان باوركنند !

37 برادر پشت ، برادر زاده هم پشت

38 خواهر زاده را با زر بخر با سنگ بكش!

39 برادري بجا، بزغاله يكي هفت صنار !

40 براي كسي بمير كه برات تب كنه !

41 براي همه مادره، براي ما زن بابا !

42 براي يك بي نماز، در مسجد و نمي بندند !

43 براي يه دستمال قيصريه رو آتيش ميزنه !

44 بر عكس نهند نام زنگي كافور !

45 به روباهه گفتند شاهدت كيه ؟ گفت: دمبم !

46 بزبون خوش مار از سوراخ در مياد !

47 بزك نمير بهار مياد --- كنبزه با خيار مياد !

48 بز گر از سر چشمه آب ميخوره !

49 به شتر مرغ گفتند بار ببر، گفت : مرغم، گفتند : بپر، گفت : شترم !

50 بعد از چهل سال گدايي، شب جمعه را گم كرده !

51 بعد از هفت كره، ادعاي بكارت !

52 بقاطر گفتند بابات كيه ؟ گفت : آقادائيم اسبه !

53 به كيشي آمدند به فيشي رفتند !

54 به گربه گفتند گهت درمونه، خاك پاشيد روش !

55 به كچله گفتند : چرا زلف نميزاري ؟ گفت : من از اين قرتي گيريها خوشم نمياد !

56 به كك بنده كه رقاص خداست !

57 بگو نبين، چشممو هم ميگذارم، بگو نشنو در گوشمو ميگيرم، اما اگر بگي نفهمم، نميتونم !

58 بگير و ببند بده دست پهلوون !

59 بلبل هفت تا بچه ميزاره، شيش تاش سره ، يكيش بلبل !

60 بمالت نناز كه بيك شب بنده، به حسنت نناز كه بيك تب بنده !

61 بماه ميگه تو در نيا من در ميام !

62 بمرغشان كيش نميشه گفت !

63 بمرگ ميگيره تا به تب راضي بشه !

64 بوجار لنجونه از هر طرف باد بياد، بادش ميده !

65 بهر كجا كه روي آسمان همين رنگه !

66 به يكي گفتند : سركه هفت ساله داري ؟ گفت : دارم و نميدم، گفتند : چرا ؟ گفت : اگر ميدادم هفت ساله نميشد !

67 به يكي گفتند : بابات از گرسنگي مرد . گفت : داشت و نخورد ؟ !

68 بمير و بدم !

69 به گاو و گوسفند كسي كاري نداره !

70 بيله ديگ، بيله چغندر !

Akbar Balinparast بازدید : 40 جمعه 21 فروردين 1394 نظرات ()

به کسی که گرفتاری بزرگی برایش پیش بیاید و ناامید شود ؛ می گویند : « از این ستون به آن ستون فَرَج است .» یعنی تو کاری انجام بده هرچند به نظر بی سود باشد ولی شاید همان کار مایه ی رهایی و پیروزی تو شود .

مردی گناهکار در آستانه ی دار زدن بود . او به فرماندار شهر گفت : « واپسین خواسته ی مرا برآورده کنید . به من مهلت دهید بروم از مادرم که در شهر دوردستی است خداحافظی کنم . من قول می دهم بازگردم »

فرماندار و مردمان با شگفتی و ریشخند بدو نگریست . با این حال فرماندار به مردمان تماشاگر گفت : « چه کسی ضمانت این مرد را می کند؟ »

ولی کسی را یارای ضمانت نبود . مرد گناهکار با خواری و زاری گفت :

«‌ ای مردم شما می دانید كه من در این شهر بیگانه ام و آشنایی ندارم. یك نفر برای خشنودی خدای ضامن شود تا من بروم با مادرم بدرود گویم و بازگردم .» ناگه یکی از میان مردمان گفت : «‌ من ضامن می شوم. اگر نیامد به جای او مرا بكشید.» فرماندار شهر در میان ناباوری همگان پذیرفت. ضامن را زندانی كردند و مرد محكوم از چنگال مرگ گریخت. روز موعود رسید و محكوم نیامد.

ضامن را به ستون بستند تا دارش بزنند، مرد ضامن درخواست كرد: «‌ مرا از این ستون ببرید و به آن ستون ببندید.» گفتند: « چرا ؟ »‌ گفت: « از این ستون به آن ستون فرج است .»
پذیرفتند و او را بردند به ستون دیگر بستند که در این میان مرد محکوم فریاد زنان بازگشت.‌ محكوم از راه رسید ضامن را رهایی داد و ریسمان مرگ را به گردن خود انداخت. فرماندار با دیدن این وفای به پیمان ، مرد گنهکار محکوم به اعدام را بخشید و ضامن نیز با از این ستون به آن ستون رفتن از مرگ رهایی یافت

منبع: asandownload.com

Akbar Balinparast بازدید : 40 جمعه 21 فروردين 1394 نظرات ()

اسپانیولی: کسیکه یکبار می‌دزدد، همیشه خواهد دزدید.

انگلیسی: طمع به همه چیز، از دست دادن همه چیز است.

عربی: هیچ کس را وادار به دو کار نکن، جنگیدن و زن گرفتن.

انگلیسی: ضربات کوچک درختان بزرگ را از پای در می‌آورند.

ایتالیایی: معنی همه چیز دانستن هیچ ندانستن است.

عربی: مشورت با کسی کن که تو را به گریه می‌اندازد نه با کسی که تو را می‌خنداند.

روسی: برای کسی که شکمش خالی است، هر نوع باری سنگین است.

دانمارکی: وقتی که آش از آسمان می‌بارد گدا قاشق ندارد.

ایرانی: تیر از جراحت به در آید و آزار در دل بماند.

آفریقایی: یک دوست خوب را با هر دو دستت نگهدار.

فارسی: مرد حکیم خرده نگیرد بر آینه.

ایرانی: یا حرفی بزن که از خاموشی بهتر باشد یا خاموش باش.

فنلاندی: همیشه کمی ‌بترس تا هرگز محتاج نشوی زیاد بترسی.

بوسنی: مرحله اول بلاهت آن است که خود را عاقل بدانیم.

ایتالیایی: عشق یعنی ترس از دست دادن تو.

انگلیسی: یک متر یک متر سخت است ولی یک سانت یک سانت مثل آب خوردن است.

مصری: تندرستی، تاجی است بر سر انسان سالم ولی هیچ کس جز یک بیمار این تاج را نمی‌بیند.

ژاپنی: باید حریف را به کمک حریف دیگری بدام انداخت.

هندی: سکوت هرگز اشتباه نمی‌کند و هر چه طولانی‌تر باشد، بهتر قضاوت می‌کند.

منبع: asriran.com

Akbar Balinparast بازدید : 40 جمعه 21 فروردين 1394 نظرات ()

 

این شتری است که در خانه همه کس می‌خوابد
اصطلاح و ضرب المثل بالا به عنوان تسلیت و همدری به کار می‌رود تا مصیبت دیدگان را موجب دلگرمی ‌و دلجویی باشد و متعدیان و متجاوزان را مایه تنبیه و عبرت؛ تا بدانند که عفریت مرگ در عقب است و مانند شتر قربانی در آستانه در هر خانه و کاشانه‌ای زانو به زمین می‌زند و تا بهره و نصیبی نستاند بر پای نمی‌خیزد و همچنین از باب تذکار و هشدار به کسانی که در حس نسیان و فراموشی، آنان را در روزگار فراغ و آسایش از دریافت نشیب و فرود روزگار باز می‌دارد نیز ضرب المثل بالا مورد اصطلاح و استناد قرار می‌گیرد و با زبان بی زبان می‌گوید: غره مشو، به خود مبال که زمانه همیشه بر یک منوال و به یک صورت و حال نیست. دیر یا زود، دریافت مرگ و میر، کابوس وبال و نکای بر بالای سر تو نیز سایه خواهد افکند و آنچه نمی‌پنداشتی جامه عمل می‌پوشاند. آری، این شتری است که در هر خانه می‌خوابد و بهره بر می‌گیرد.

 

اما ریشه تاریخی آن:
سه روز قبل از عید قربان یک شتر ماده را در حالی که به انواع گلهای رنگارنگ و حتی سبزی و برگهای درختان زینت داده بودند و جمعیت بسیاری از هر طبقه و صنف دنبال او می‌افتادند؛ در شهر می‌گرداندند و برای او طبل و نقاره و شیپور می‌زدند و سخنان دینی و اشعار مذهبی می‌خواندند. این شتر از هر جا و هر کوی و برزن که می‌گذشت مردم دور او جمع میشدند و پشم حیوان را عوام الناس - بویژه زنان آرزومند - مایه اقبال و رفع نکبت و وبال دانسته، به عنوان تیمن و تبرک از بدنش می‌کندند و از اجزا تعویذ و حرز بازو و گردن خود و اطفال قرار می‌دادند.
این جریان و آداب و رسوم که ریاست آن به عهده شخص معینی بود و مباشرین این کار القاب خاصی داشتند؛ مدت سه روز بطول می‌انجامید و در این مدت شتر گردانی به در خانه هر یک از اعیان و اشراف شهر که می‌رسیدند شتر را به زانو در می‌آوردند و از صاحب خانه به فراخور مقام و شخصیتش چیز قابل توجهی نقداً یا جنساً میگرفتند و از آنجا می‌گذشتند. روز سوم که روز عید قربان بود، این حیوان زبان بسته را به طرز جانگدازی نحر می‌کردند، و هنوز جان در بدن داشت که هر کس با خنجر و چاقو و دشنه حمله ور می‌شد و هنوز چشمان وحشت زده اش در کاسه سر به اطراف می‌نگریست که تمام اعضای بدنش پاره پاره شده، گوشتهایش به یغما می‌رفته است.
کاری به تفصیل قضیه نداریم، غرض این است که به گفته استاد ارجمند شادروان سید جلال الدین همایی: «از مبنای همین کار در زبان فارسی کنایات و امثالی وارد شده است مانند "شتر را کشتند". یعنی کار تمام شد. "فلانی شتر قربانی شده است" یعنی: هر کس او را به طرفی می‌کشید، یا به معنی اینکه دور او را گرفته، اهمیتش می‌دهند ولی بالاخره نابودش می‌سازند.» در دنباله مطلب این اصطلاح و ضرب المثل می‌رسد که: شتر را در منزل فلانی خوابانده اند. یعنی: غائله را به گردن او انداخته اند.
ضرب المثل اخیر بعد از مرور زمان رفته رفته بصورت و اشکال مختلفه در آمد و هر دسته و جمعیتی به یک شکل از آن استفاده و استناد می‌کنند که از همه مهمتر و مشهورتر همان ضرب المثل عنوان این مقاله است که ناظر بر شرنگ مرگ و میر می‌باشد. که به هر حال باید چشید و از غرور و خودخواهی و زیاده طلبی که چون جهاز رنگارنگ شتر قربانی دیرپا نیست، بلکه فریبنده و زودگذر است؛ باید چشم پوشید و برای آرامش خاطر و رضای ندای وجدان، به دستگیری نیازمندان پرداخت و بر قلوب جریحه دار دلسوختگان مرحم نهاد، زیرا به قول شاعر:

بر هیچ آدمی‌اجل ابقا نمی‌کند            /           سلطان مرگ هیچ محابا نمی‌کند

منبع: farhangsara.com

Akbar Balinparast بازدید : 33 جمعه 21 فروردين 1394 نظرات ()


1- ضرب المثل جامايکايي
no call alligator long mouth till you pass him
قبل از آن که از رودخانه عبور کني، به تمساح نگو "دهن گنده".
[تفسير: تا وقتي به کسي نياز داري، او را تحمل کن و با او مدارا کن.]



2 - ضرب‌المثل هاييتيايي
if you want your eggs hatched , sit them yourself
اگر مي‌خواهي که جوجه‌هايت سر از تخم بيرون آورن ، خودت روي تخم‌مرغ ها بخواب.
[تفسير: اگر به دنبال آن هستي که کارت را به بهترين شکل انجام دهي، آن را به شخص ديگري غير ازخودت مسپار.]



3- ضرب‌المثل لاتين
a silly rabbit have three opening to its den
يک خرگوش احمق، براي لانه‌ي خود سه ورودي تعبيه مي‌کند.
[تفسير: اگر خواهان امنيت هستي، عقل حکم مي‌کند که راه دخالت ديگران را در امور خودت بر آن‌ها ببندي]



4 - ضرب‌المثلي از شمال آفريقا
Every beetle is a gazelle in the eyes of its mother
هر سوسکي از ديد مادرش به زيبايي غزال است.
معادل فارسي: اگر در ديده‌ي مجنون نشيني، به غير از خوبي ليلي نبيني.

 

5- ضرب المثل روسي
An empty barrel makes greatest sound
بشکه‌ي خالي بلندترين صدا را ايجاد مي‌کند.
[تفسير: هياهو و ادعاي بسيار نشان از ميان تهي بودن دارد.]


6 - ضرب‌المثل اسپانيايي

after all , to make a beautiful omelet you have to break an egg
براي پختن يک املت خوشمزه، حداقل بايد يک تخم‌مرغ شکست.
[تفسير: بدون صرف هزينه، به نتيجه‌ي مطلوب دست نخواهي يافت]
معادل فارسي: بي‌مايه فطير است.


7 - ضرب‌المثل روسي
all are not good cooks who carry long knives
هر که چاقوي بزرگي در دست دارد، لزومآ آشپز ماهري نيست.
[تفسير: دسترسي به امکانات مطلوب ضامن موفقيت نيست]
معادل فارسي: به عمل کار برآيد.

Akbar Balinparast بازدید : 37 جمعه 21 فروردين 1394 نظرات ()

 

عقل درلغت ازعقال و پای بند شتر ماخوذ است وچون خرد ودانش مانع رفتن طبیعت به سوی افعال ذمیمه شود لهذا خرد و دانش را عقل گویند . رویه عقلا و هوشمندان همواره براساس تعقل و دوراندیشی استوار است . اطراف و جوانب امور را قبلا از نظر می گذرانند ، پست وبلند و زیروبم هر امری را در بوته سنجش و آزمایش قرار می دهند و سپس دست به کار می شوند تا اگر زیان وضرری معنا و مادتا برآن مترتب باشند در مقابل عمل انجام شده قرار نگرفته انگشت ندامت و پشیمانی به دندان نگیرند و بر گذشته افسوس و حسرت نخورند. در غیراین صورت اطلاق عنوان عاقل بر چنان افرادی دور از عقل واندیشه خواهد بود .

داستان شورانگیز زلیخا نسبت به یوسف پیغمبر به قدری مشهور و زبانزد خاص وعام است که همه کس کم و بیش به آن واقف است . یوسف صدیق فرزند یعقوب و راحیل بر اثر حسادت برادرانش در چاه افتاد و مالک بن دعر که با کاروانش از آن سوی می گذشت وی را نجات داده به عزیز مصر قطیربن رحیب یا فوطیفرع که در زمان سلطنت ریان بن ولید فرعون مصر می زیست به قیمت قابل توجهی فروخت . عزیز مصر یوسف را به خانه برد و به همسرش زلیخا گفت :« او را گرامی بدار. شاید روزی از او بهره برگیریم و وی را به فرزندی بپذیریم زیرا در ناصیه اش اصالت و گوهر و نجابت ذاتی کاملا هویداست.» زلیخا که خود فرزند نداشت در پرورش و تربیت یوسف همت گماشت تا به حد کمال رسید ولی زیبایی و جذابیتش چنان محرک و خیره کننده شده بود که دل و جان زلیخا را به یغما برد واورا ازاوج غرور و نخوت به حضیض زبونی و بیچارگی کشانید .

زلیخا برای تحریک یوسف که از ارتکاب گناه امتناع داشت و مخصوصا حاضر نبود نسبت به ولی نعمت خود عزیز مصر خیانت کند به هر وسیله ای متوسل شد و« جامه ای ازخز و دیبا به قامتش برید و کمرهای مرصع از گهرهای درخشان و تاجهای مذهب به عدد سیصد و شصت برایش مهیا ساخت . هر روز به دوشش خلعتی نو می انداخت و تاجی تازه بر فرقش می آراست . خوردنیهای گوناگون از سینه مرغ و مربای خوشگوار وشربت ناب و مغز بادام آماده می کرد تا یارش به هر چه میل کند حاضر سازد . شبها از دیبا و حریر برایش بستر می ساخت . و ازهر دری با وی سخن می گفت .

ولی یوسف پارسا و پرهیزگار با وجود آنکه درعنفوان جوانی و غرورجوانی می زیست طنازی و عشوه گری زلیخا و آن همه امکانات را نادیده شمرد و نور تقوی و صفای ایمان چنان بر او هی زد که بدون ترس و تامل دست رد بر سینه زلیخا نهاد . زلیخا چون از همه طرف راه چاره و کامجویی را مسدود دید به اخافه و ارعاب یوسف برخاست و با حربه تهمت و افتراء ، شوهرش عزیز مصر را بر آن داشت که او را در سیاهچال جای دهد تا شاید رنج و شکنجه زندان بر سر راهش آورد و مسئول دلداده اش زلیخا را اجابت کند ولی خلف صدق یعقوب وسلاله ابراهیم خلیل به خانه جدید گام نهاده خوف زندان را در مقابل خوف و مشیت الهی به هیچ گرفت و در آن چهار دیواری تنگ وتاریک نیز به هدایت و ارشاد زندانیان و ترغیب و دلالت آنان به قبول توحید و پرستش خدای یگانه و احراز ملاهی ومناهی پرداخت .

هر روز وساعتی که سپری می شد زلیخا به انتظار انصراف تصمیم و بازگشت محبوب بود ولی سالها گذشت ویوسف همچنان مانند کوهی استوار در چهار گوشه زندان باقی ماند و اوقات را به عبادت پروردگار وهدایت و ارشاد زندانیان گمراه مصروف داشته ازاینکه از کید ومکر زلیخا و سایر زیبارویان مصری رهایی یافت خدا را شکر می گذارده است .

اینجا بود که زلیخا از کرده پشیمان شد و از اینکه یوسف را به زندان انداخت انگشت حسرت و ندامت به دندان گزید و زلیخای آشفته را درغم فراق معشوق و هجران دلداده اش بی تاب و نالان ساخت به قسمی که خواب و خوراک وآسایش از وی سلب گردید و نشاط جوانی و زیباییش به زشتی و کراهت گرایید . بعضی از شبها از دوری یوسف بی تاب می شد که با دایه وفادارش در تاریکی شب به زندان می رفت و در گوشه ای آن قدر محبوبش را نظاره می کرد که سپیده صبح می دمید و آن گاه به خانه باز می گشت .

اگر چه زلیخا پس از رهایی یوسف از زندان و فوت همسرش مشمول وعنایت الهی قرارگرفته به فرمان خدا و با اعاده همان زیبایی و طنازی دوران جوانی به وصال محبوب رسید . ولی آن حسرت وندامت اولیه که ناشی از عدم تعقل ودوراندیشی بود بعدها به صورت ضرب المثل درآمده در افواه ملل و اقوام مختلفه مورد استشهاد و تمثیل قرار گرفت .


Akbar Balinparast بازدید : 42 جمعه 21 فروردين 1394 نظرات ()

 

زنان سوژه ضرب‌المثل‌هاي متعددي هستند و اين مطلب تنها مربوط به ايران نيست. نگاهي داريم به چند ضرب المثل درباره زنان از کشور‌هاي مختلف جهان:

 

 

انگليسي:

زن شري است مورد نياز.

زن فقط يک چيز را پنهان نگاه مي‌دارد آنهم چيزي است که نمي‌داند.

 

 

 

هلندي:

وقتي زن خوب در خانه باشد، خوشي از در و ديوار مي ريزد.

 

 

 

استوني:

از خاندان ثروتمند اسب بخر و از خانواده فقير زن بگير.

 

 

 

فرانسوي:

آنچه را زن بخواهد، خدا خواسته است.

انتخاب زن و هندوانه مشکل است.

بدون زن، مرد موجودي خشن و نخراشيده بود.

 

 

 

آلماني:

کاري را که شيطان از عهده بر نيايد زن انجام مي‌دهد.

وقتي زني مي‌ميرد يک فقته از دنيا کم مي‌شود.

کسي که زن ثروتمند بگيرد آزادي خود را فروخته است.

آنکه را خدا زن داد، صبر هم داده.

گريه زن، دزدانه خنديدن است.

 

 

 

يوناني:

شرهاي سه‌گانه عبارتند از: آتش، طوفان، زن.

براي مردم مهم نيست که زن بگيرد يا نگيرد، زيرا در هر دو صورت پشيمان خواهد شد.

 

 

 

گرجي‌ها:

اسلحه زن اشک اوست.

 

 

 

ايتاليايي:

اگر زن گناه کرد، شوهرش معصوم نيست.

زناشويي را ستايش کن اما زن نگير.

زن و گاو را از شهر خودت انتخاب کن.

Akbar Balinparast بازدید : 36 پنجشنبه 13 فروردين 1394 نظرات ()

جزیره سرسبز و پر علف است که در آن گاوی خوش خوراک زندگی می‌کند. هر روز از صبح تا شب علف صحرا را می‌خورد و چاق و فربه می‌شود. هنگام شب که به استراحت مشغول است یکسره در غم فرداست.آیا فردا چیزی برای خوردن پیدا خواهم کرد؟ او از این غصه تا صبح رنج می‌برد و نمی‌خوابد و مثل موی لاغر و باریک می‌شود.

 

صبح صحرا سبز و خُرِّم است. علفها بلند شده و تا کمر گاو می‌رسند. دوباره گاو با اشتها به چریدن مشغول می‌شود و تا شب می‌چرد و چاق و فربه می‌شود. باز شبانگاه از ترس اینکه فردا علف برای خوردن پیدا می‌کند یا نه؟ لاغر و باریک می‌شود. سالیان سال است که کار گاو همین است اما او هیچ وقت با خود فکر نکرده که من سالهاست از این علف‌‌زار می‌خورم و علف همیشه هست و تمام نمی‌شود، پس چرا باید غمناک باشم؟

*تفسیر داستان: گاو، رمزِ نفسِ زیاده طلبِ انسان است و صحرا هم این دنیاست.

منبع:داستان های مثنوی معنوی

Akbar Balinparast بازدید : 36 پنجشنبه 13 فروردين 1394 نظرات ()

جوانی محضر امام حسین (ع) رسید و گفت: «من مردی گناهکارم و نمی‌توانم خودم را در انجام گناهان باز دارم، مرا نصیحتی فرما.»


امام حسین (ع) فرمودند: «پنج کار را انجام بده و آنگاه هر چه می‌خواهی گناه کن.


اول: روزی خدا را مخور و هر چه می‌خواهی گناه کن.


دوم: از حکومت خدا بیرون برو و هر چه می‌خواهی گناه کن.


سوم: جایی را انتخاب کن تا خداوند تو را نبیند و هر چه می‌خواهی گناه کن.


چهارم: وقتی عزرائیل (ع) برای گرفتن جان تو آمد او را از خود بران و هر چه می‌خواهی گناه کن.


پنجم: زمانی که مالک دوزخ تو را به سوی آتش می‌برد در آتش وارد مشو و هر چه می‌خواهی گناه کن.»


منبع:dastanak.com

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    نظرسنجی
    مطالب سایت را چگونه ارزیابی میکنید




    آمار سایت
  • کل مطالب : 1983
  • کل نظرات : 9
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 1
  • آی پی امروز : 15
  • آی پی دیروز : 15
  • بازدید امروز : 82
  • باردید دیروز : 155
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 1,081
  • بازدید ماه : 3,051
  • بازدید سال : 27,571
  • بازدید کلی : 205,527